انچه گذشت
سلام عشق مادر
یک مدت طولانی می شه که به وبلاگت سر نزدم تو این مدت کلی اتفاق افتاد
اول اینکه از 19 مهر یک هفته ورامین بودیم و رفتیم عروسی یکی از اقوام دور که پسر عمه مامان اکرم بود و البته خیلی خوش گذشت و هفته بعد هم مراسم چهلم شوهر خاله پدرت بود که همون جا بود و اونم رفتیم و روز جمعه 29 مهر برگشتیم خونه
تو مدتی که ورامین بودیم یک شب با دایی داوود و دایی صادق رفتی سیرک که ظاهرا خیلی بهت خوش گذشته بود البته عکسایی که گرفته بودن همه تیره وتار بود اما اینجور که خودت ذوق می کردی و دیگران تعریف می کردن حسابی تفریح کردی و بهت خوش گذشت
البته دیدن زندایی مریم هم که دیگه حسابی داره شبیه مامانا میشه خودش کلی مزه داشت
یه روز هم برای عصرونه رفتیم خونه دختر عمه من نجمه جون عزیزم که به علت زیاد بودن بچه ها شما کلی ذوق می کردی
در این فاصله هم مامان اکرم برات یه عالمه لباس دوخت و شم هم مثل خانوما می هر چی می گفت گوش می دادی تا لباسات را برات اندازه بزنه و بدوزه
بعد از برگشتن به خونه هم بلافاصله روز شنبه دوستای عزیزم اومدن خونه ما و باز هم شما حسابی خوش گذروندی و بازی کردی
بعد از اون هم روال زندگی تقریبا عادی بود جز چند روزی که مریض بودی
روز چهار شنبه هم کلی مهمون برامون اومد دایی داوود اینا که البته هفته پیش هم یه کوچولو بهمون سر زدن دایی صادق عمع منیر مامان اکرم مادرجون ربابه و بابا علی خلاصه جمع همه جمع بود مادرجون اینجا یه ویلا خرید و قول داد از این به بعد بیشتر بهمون سر بزنه
خلاصه حسابی خوش گذشت و با هم کنار دریا هم رفتیم
دیگه فعلا هنگ کردم تو مطلب بعدی عکسات رو می ذارم
دوستت دارم


انچه گذشت 
